غروب جمعه دلم بوي يار مي گيرد
افق افق دل من را غبار مي گيرد
نه با زيارت ياسين دلم شود آرام
نه با دعاي سماتم قرار مي گيرد
نواي ندبه صبحم هنوز ورد لب است
که نغمه عشراتم به بار مي گيرد
دل صنوبريم زين هواي مه آلود
نه از فراق که از انتظار مي گيرد
قسم به عصر که خسران قرين انسان است
مگر هر آنکه دانش خود را به کار مي گيرد
بدان که دلبر ما جان براي ياري خويش
در اين ديار هزاران هزار مي گيرد
به گوش منتظران گو که صبح نزديک است
اگر چه شب ز رفيقان دمار مي گيرد
جمال يار چو خورشيد عالم افروز است
حجاب نفس تو را زان نگار مي گيرد
تمام دلخوشيم يک نگاه کوچک اوست
ز چيست يار من از من کنار مي گيرد
اگر که يار نخواهد به جلوه غم ببرد
دل زهير چو شبهاي تار مي گيرد

اَللّهُـــمَّ عَجـِّــل لِوَلیِّــکَ الفَـــرَج